شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴

فردا روشن است


دوم و خرداد 1376 شاید یکی از بی نظیرترین روز های نسل ما باشد، دوم و سوم خردادی که حتی مرا مجبور کرد دست همه اعضای خانواده را بگیرم تا به سید محمد خاتمی رای دهیم .
رای به خاتمی اولین رای زندگی من بود، دستم می لرزید وقتی نام اورا می نوشتم، شاید واقعاً او را نمی شناختم ولی در رفتار و سکنات او شعاعی دیده میشد که نه در قیافه هاشمی ، نه ناطق و نه دیگران دیده بودم حتی پس از نوشتن را می ترسیدم که چون دستم لرزیده و بد خط نوشته ام شاید رای مرا نخوانند.
صبح سوم خرداد روز بی نظیری است،هنوز هم هست همان روزی که برای اولین بار زود بیدار شدم تا خبرها را ببینم نمی دانم هفت بود یا هفت و نیم که گفتند نتایج شمارش آرا شش میلیون به دو میلیون به نفع خاتمی است و بعد شادی واقعی یعنی حکومت هم قبول کرد که باخته است.
قیافه ی خیلی ها در هنگام شنیدن این اخبار جالب بوده است همان هایی که از همه چیز هزینه کردند تاناطق رای بیاورد و واقعاً این جمهوری اسلامی چه معجون جالبی است که نیاز یه فتوا و حکم شرعی و مایه گذاشتن از امام زمان و ... برای رای آوردن یک کاندید نیاز دارد. مایه گذاشتن از دین برای پیروزی در فرآیندی دمکراتیک.
حوزه ، حکومت ، نیرو های نظامی و تبلیغاتی و حتی آیت ا... بهشتی هم به میدان آمد تا خاتمی نیاید و همه مشت جالبی خوردند ، انصافاً همه تا بیست سی روز منگ بودند.
ملت برای تاوان این تصمیم هزینه های سنگینی پرداختند بسیار سنگین، تراژدی کوی دانشگاه ، فاجعه به مراتب بزرگتر دانشگاه تبریز ، قتل های زنجیره ای و تراژدی بی بدیل گنجی و.... همه و همه در کنار بی عملی خاتمی و فساد گسترده گاهاً مالی ، گاهاً اخلاقی و گاهاً تئوریک جبهه اصلاحات این روز بزرگ را به چنان فرجامی دچار کرد که امروز حتی بسیاری فراموش می کنند که دوم خرداد است.
ولی جامعه چنان تغییر کرده است که امروز می تونم با شادی به فردا نگاه کنم. محمد باقر قالی باف شاید نمونه ای جالب باشد: مردی که از طبقه فرودست جامعه برآمده است. سال های نوجوانی و جوانی اش را در جنگ گذرانده اسـت فرمانده لشـکر بوده ،برادر شـهید داردو سپس سال های سپاه ، سال های آغاز دگردیسـی سـپاه ، سال های سهم خواهی ، سال های سقوط سال هایی که یاد باکری ها ، همت ها ،جهان آراها و ... دیگر افسانه ای بیش نبود. سال هایی که هنگامی که یادی از مهدی باکری می کردیم قطره ای اشک و بعضی گرفته تنها نتیجه آن بود. مردان شور، مردان بالادیگررفته بودند.یاد مردانی که به دنیا نه گفتند، یک نه به اندازه ای بزرگتراز نه ملت به حاکمیت دردوم خرداد.
نتیجه این سال ها در زندگی قالی باف در نامه فرماندهان سپاه به خاتمی متجلی است نامه ای که هیچ گاه رسماً منتشر نشد ولی از آشـفتگی خیال خام اندیشـانه ای حکایت می کرد، از میل مردانی که هنوز از تئوری النصر بالرعب پیروی می کردند و هر جوان بالغ ایرانی را به مشابه یک صدام حسین می دیدند که باید بترسد باید بی روح باشد و باید فاسد شود و بپوسد و این مرد اکنون از تونی بلر الگو می گیرد، لباس های اسپورت شیک می پوشد پرده سالن مصاحبه ی مطبوعاتی اش را با رنگ کفش و کاپشن خود ست می کند. به دکترایش افتخار می کند و پز روشنفکری می گیرد و عکس های آنچنانی می گیرد که شاید چندی پیش برای گرفتن این عکس های روشنفکرانه می شد جواز عکاسی باطل کرد.
آینده روشن است ، علی لاریجانی در پوسترهای تبلیغاتی اش که هر جای جای ایران به چشم می خوردند چنان خنده جالبی سر داده است که حال آدم به هم می خورد و ترجیح می دهد که همان قیافه عبوس او را همواره ببینید.
خنده زورکی لاریجانی نمادی جالب از طرز تلقی بسیاری از دوستان هم فکر او درباره دموکراسی است . همه چیز پوست انداخته است، زمانی که سیمای لاریجانی را در سال 76 را با تلویزیون ضرغامی در سال 84 مقایسه می کنم
آنچه برایم جالب است تفاوت هایی است که همچنان مرا به آینده امیدوار می کند.
در این میان آن کس که مانند همیشه خارج می خواند جناب احمدی نژاد شهردار حزب الهی تهران است او از میان دانشجویان تسخیر کننده سفارت به راست سیاسی غلطید و با آبادگران نمود یافت. حکایت این که او در دفتر وزیر مسکن سعی کرده است پول غذای خورده شده را بدهد و یا آن استفسای مشهورش از آقای خامنه ای مبنی براینکه آیا عجاز است از پول شهرداری در دفترش ناهار بخورد یا نه همواره ثابت کرده به خارج خواندن عادت دارد و این بار نیز در جامعه ای که با تمام قوا از تیپ های چون او فاصله می گیرد دارد به زور ریش نا مرتب و زندگی ساده اش ادعای ریاست جمهوری می کند. آلبوم او مانند خواننده هایی که خارج می خوانند کم خواهد فروخت خیلی کم، مگر کسانی که همواره عاشق نام باشند و هنوز هم ایرج بخرند.
همه این شعار های قشنگ که همه نامزدهای تایید شده و یا آنهایی که صلاحیت شان به زور حکم حکومتی یا توصیه داهیانه و عالمانه احراز شده است نتیجه فعالیت ها و موفقیت های دولت خاتمی نیست.
خاتمی نجیب، دانا و حکیم است. باشد قبول که نجابت او را در کمتر کارگزار جمهوری اسلامی دیده ایم ولی او نیز یک معلول از حرکت رو به رشد ملت بیشتر نیست. حرکتی که به کمک ابزارهای تازه رسیده علم و تکنولوژی سرعتی باور نکردنی یافته است.اینترنت ، ماهواره های 100 دلاری دیجیتال و تلفن های VIOP و ..... همه ابزاری شدند تا در کنار نسل جوان ، مجرد و دانشگاه دیده ایرانی آغازگرانقلابی باشند که به نظر من بسیار عمیق تر از انقلاب بهمن 57 بوده است.
خاتمی را ستایش نخواهم کرد مانند ستایش نامه ابراهیم نبوی که به نظر من بی دلیل و بی پایه از او بتی جدید ساخته است. ولی خاتمی مرد نیکی بود که غول انسانیت کش هم نشین کرسی قدرت نتوانست تأثیر چندانی در او ایجاد کند تنها ضعف او که شاید اندکی هم ناخواسته باشد ضعف و فساد کم نظیر در میان همکارانش است.
همکارانی که هر کدام به دلیلی از صراط مستقیم منحرف شدند و راه خلاف راه ثواب ملت پیمودند. همکارانی که چون عرصه را آماده دیدند در راه دستیابی و عملی کردن عقده ها و آمال فرو خورده خویش فرو رفتند.
برخی راه عافیت طلبی پیشه کردند برخی چنان تند رفتند که حتی از حداکثرهای اصلاح و ملت نیز پیش ترافتادند و با شیطان هم آغوشی کردند و بهانه هایی ساختند که دفاع از بسیاری از حرکت ها را ناممکن کرد .
خاتمی نالید و به حق نالید از همکارانی که حتی عرصه های تئوریک را نیز از حملات و سم پاشی بی نصیب نگذاشتند کوبیدن یک نفس برجدال سنت و مدرنیته و کاهش جایگاه فلسفه به دعواهای روز سیاسی و ترفیع درجه سیاست پیشگان به فیلسوف و متفکر نتیجه ای جز خالی کردن عرصه از متفکران واقعی به نفع سیاست پیشگان خود بزرگ بینی چون بسیاری از چهره های روز امروزی ندارد.
و آنچه باقی می ماند اکبر گنجی است گنجی شاید از نظر فکر و سیاستی که قبل از سال 79 پیشه کرده بود اصلاً با طرز تفکر من همخوانی نداشت ولی امروز می توانم از او نه به عنوان انقلابی که به عنوان ضرب المثل اصلاح طلبی یاد کنم که باید چراغ راهی باشد برای بسیاری مدعیان اصلاح که با تشری برای صد نفر تک نویسی می کنند، با تشری دیگر به هزار رابطه جنسی اعتراف کرده و با دستوری محکم توبه نامه نوشته و ادعای تقیه می کنند. اکبرگنجی از خود یک راه باقی گذاشت که سال هاست پس از مجاهدین اولیه در ایران جایی نداشت و آن حرمت ایمان و عقیده بود و حرمتی که انسان برای عقیده خود قائل است همان ابزازی است که عقیده را جهان شمول خواهد کرد.
ولی فردا روشن است لاریجانی می خندد ، خنده با دهان باز ، قالی باف کاپشن اسپورت می پوشد رنگ روشن، ادکلن روز اسفاده می کند و و در ستادش دخترها با مانتو های آنچنانی رفت و آمد می کنندکه تا چند ماه پیش نیروی انتظامی برای مبارزه با آنان ستاد تشکیل داده و بیانیه شداد صادر می کرد.
فردا اگر شنیدم آیت ا... جنتی نیز در مورد موسیقی های جدید محمد اصفهانی نقد فنی نوشته تعجب نخواهم کرد این جمهوری ا سلامی چه ها که نخواهد کرد.
ولی فردا روشن است انقلابی گری کور و بی هویت پا در راه استحاله گذاشته ، تنها خطر دراین راه آن ست که قدرت مداران جدید چنان در راه این استحاله پیش روند که از آنچه که باید باشد نیز عقب نشینند وآن گاه خواهد بود که خیانت تکمیل خواهد شد و حجت تمام چه آن هنگام نه از ایران خبری است نه از مسلمانی ، مسلمانی که امروز چوب حراجش زده اند و آنگاه است که از جمهوری اسلامی و آرمان های آن در حقیقت چیزی نمانده است.
فردا روشن است ولی ، ولی و اما برای آنان که جان در راه فرهنگ ، هویت و آینده این کشور گذاشته اند روشنگری رسالت مقدسی است که علیرغم خودخواندگی، آرمانی پر ارزش تر از فردا خواهد بود.
9 خرداد 1384



هیچ نظری موجود نیست: