پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۴

شنیدن عشق

امروز یکی از دوستان جوانتر سوالی از من پرسید که لحظه ای مرا به سال ها دور برد.
پرسید آقای ... نظرتان در مورد عشق چیست ؟
سوالی ساده ولی در عین حال سخت . عشق میان دو انسان ، `دوست داشتن` البته از نظر من عنوان بهتری است. ( البته با در نظر گرفتن این نکته این متن را یک انسان محافظه کار می نویسد )
البته مفهوم عشـق خیلی لوث شده اسـت یا تا چند دقیقه پیش این چنین فکر می کردم، وقتی کمی عمیق تر فکر می کنم از یک انسان ساده انتظار عشق داشتن، انتظار دوست داشتن واقعی به نظر من، شاید دور از منطق و حقیقت باشد.
ولی هر کسی اگر از میزانی سادگی و پاکی برخوردار باشد می تواند دوست داشته باشد و این دوست داشتن نیز مراتبی دارد که البته چندان رابطه مستقیمی با تحصیل و شعور این حرف ها ندارد هر چند چندان بی ربط هم نیست.
نوع جدیدی از دوست داشتن نیز اخیراً خیلی رایج شده است – یا شاید رایج بوده و من تازه تازه دارم با آن آشنا می شوم - دوست داشتن ابلهانه است . اسم زیبایی نیست ولی من نام دیگری برای آن نمی توانم بگذارم این نوع دوست داشتن دیوانه وار در کنار خواسته های محیرالعقول و در عین حال در بعضی از موارد پر رویی مفرط خود قسمتی از راهی است که... .
ولی وقتی کمی بیشتر در معنای دوست داشتن دقیق می شوم تازه زیبایی های عجیب آن نمودار می شود . در دنیا زیبایی بسیاراست زیبایی انسان ، زیبایی طبیعت، حتی یک بلور زیبای متقارن زیرمیکروسکوپ همه این زیبایی ها که شاید قاعده مند نیز نباشند همه اگر منطقی هم نتوان نامشان نهاد، می توان به طور فطری زیبایی آنها را درک کرد ولی آنچه دراین میان جالب است زیبایی تمام حالات روحی و حسی درحین دوست داشتن است که با دلیل یا بی دلیل عارض می شود که شاید نه فطرت ، نه منطق آن را زیبا نشمارد.
زیبایی انتظار ، زیبایی تماس ، زیبایی گریه ، زیبایی احساس تنهایی ، زیبایی اعتیاد به دیدن به حرف زدن و...
آنچه در این میان قابل اندازه گیری نیست شاید همان احساس جالبی باشد که هنگام رخوت و انتظار به انسان دست می دهد، همان احساسی که انسان را در عین بی چارگی برای امیدی کوچک برای به صدا درآمدن زنگ تلفنی یا صدای آشنایی پر غرور می سازد.
امید به آغوشی بی پروا و یا کلامی آهسته و شادی زاید الوصفی برای دقایقی چند و دوباره جدا شدن و انتظار ، رخوت و بار دیگر امید، امیدی ناچیز برای فردایی شاید نیکو.
آنچه از اعماق به دست می آید در اعماق خواهد ماند این اصلی بود که بارها به آن اذعان کرده بودم و اعتماد داشتم.
تا اینکه در معنای اعتقاد داشتن هم شک کردم و تا مدت ها دیگر از یقین به تصمیم نمی رسیدم بلکه تصمیم می گرفتم یقین داشته باشم، آری وقتی شکی آغاز می شود و به خاطر خاطری و خاطره ای در همه صراط ها نیز وارد می شود آنگاه انتظار یقین از کسی که دوست دارد شاید به همان اندازه نیکو باشد که انتظار طوفان از دریاچه آرام شهر ما .
داستان ما اما همواره رونویسی از حالتی معلوم ، اتفاقی عادی و سپس احساساتی است که همواره در کمال سادگی و شباهت تنها و تنها به زیبایی امید شنیدن صدایی منتظراست که متفاوت می شود.
ولی در هنگام رخوت و انتظار چه نیازی به درک این داستان است آنچه در این هنگام اهمیت دارد و آنچه در این هنگام ماندنی است تفکر خالی بودن است.
بسیاری از ادیان قدیمی تصور می کردند راه سعادتمندی بشر حصول یاد و فکر خداست در ذهن و وجود او وخالی بودن ذهن از هر فکر دیگراست و در طریقت صوفیانه عمیق ایرانی نیز هفت شهری بر عشق آمده است که از طلب، عشق و رضا آغاز می شود و در فنا ختم.
من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی که دل پسند تو ای دوست دل بخواه من است
و این همان یقینی است که از تصمیم گام اول منتج می شود.
سال ها فکر می کردم یا این طور فکر می کردم که باید فکر کنم وارد کردن عشق زمینی در مقوله عرفان و عشق کاری جز لودگی و خیانت به روح و فطرت انسان نیست ولی امروز که به سوا ل های معنی دار فواد از آقای مولودی سر کلاس ادبیات زمانی که برگزیده هایی از متون ادبیات فارسی را می خواندیم فکر می کنم بیشتر قانع می شوم که در پس آن سوال های شیطنت آمیز خواسته یا نا خواسته حقیقتی نهفته بود.
اینکه هر کلمه عشقی که می آمد فواد می پرسید استاد این عشق حقیقی است یا مجازی و این داستان تا آخر دبیرستان نیز ادامه داشت.
اگر انسان پاک دوست بدارد خدا همانجاست در تنهایی لحظه های انتظار و رخوت یاد، یاد خداست اگر کمی
دقت کنیم این لرزش های دل و تن همه و همه تمرینی است برای زمانی که واقعاً بفهمیم تنهایی و اصالت وحدت یعنی چه و در لحظه های شنیدن باز امید است و امید زیباترین آفریده خداست ، امید هدیه ای است از عالمی که نمی دانم جبروت بخوانمش یا ملکوت.
من شاید چندان با طبیعت پرستان موافق نباشم ولی زیبایی را عین ا الوهیت خدا می دانم و زیباترین لحظه های زندگی برای من شاید همان لحظه های دوست داشتنم باشد.
من شاید هیچ گاه نتوانم هفت شهر عشق را بپیمایم ولی اندرخم همان کوچه اول لذتی و خلوصی هست که من ناچیز در آن هم انا الحق می گویم.
من اصالت را در این میان همواره به خود و خدا داده ام و همواره توسیع معنایی که برای طاغوت فرض کرده ام حتی گاه شامل همه چیز بوده الا همین لحظات شیرین.
آری عشق زیباست دوست داشتن هم ، برای هر کسی و برای هر عمقی فقط کافی است قدر عشق و لحظات آن را بدانیم. عشق نوجوانی ساده و خام به همان اندازه زیباست که عشق های افسانه ای تمام اقوام دنیا عشق های لیلی و مجنون، خسرو و شیرین ، ویس و رامین و شاید یکی از ساده ترین و عاشق ترین ها کرم وآسلی
(( هندیان می گویند بدون ایمان نمی توان زندگی کرد ولی به که و به چه باید ایمان داشت هندیان می گویند به حقیقت ولی من به تو ایمان دارم))
آری این احساس که نوجوان شانزده ساله ای را وادار به بیان ده ها جمله مانند جمله فوق می کند بی تردید خدایی است، احساس گناه و آلودگی حس بی معنایی است که لایق همان هایی است که آتش را سوزاننده می دانند در حالی که باید ابراهیم باشی تا بشنوی و بی تردید آن آتش زیباترین اوج شنیدن است.
و بارها گفته ام شنیدن چون نمی توانم باور کنم کسی توانسته باشد از دیدن معشوق لذت ببرد ، لذت بردن از دیدن آنهم پاک ، آنهم بی آلایش توانایی هایی می خواهد که من در هیچ انسانی ندیده ام شاید بعضی ها داشته باشد ولی من نه، دیدن در مراتبی که من در آن هستم آغاز آلایش است و پالایش از لحظه ای است که تمام وجودت شنیدن را خواهد خواست.
شنیدن ، شنیدن وشنیدن شاید آغاز باشد، ولی چه باید کرد؟ این زیبایی و احساس آن سقفی خود ساخته است شاید، ولی شهر بعدی که نه کوچه بعدی هم نه! نه! خم بعدی همین کوچه توانی و مرتبتی می خواهد که آن اصالت را ندارم ولی این عمق داشتن لذت حتی در همان خم اول کوچه اول تمام را برای من معنی می کند.
دوست داشتن و توانایی احساس آن بزرگترین نعمتی است که خدا به خلف و خلیفه اش داده از کجا که می خواهد باشد.
لحظه را باید قدر دانست.
This moment is your life….

هیچ نظری موجود نیست: