جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴

شب صورتی

یک شب صورتی با صندلی‎های زرد. شاید زمانی که دعوت نامه‎ای برای آن شب صورتی دریافت کردم تفکر اینکه آن آبی دور برایم شبی صورتی باشد چندان جدی نبود یا اصلا حدس نمی‎زدم، ولی...
شانس، کمی هم چاشنی ادب واعضانه شب صورتی قشنگی را برایم تدارک دیده بود بدون اینکه من دخالتی داشته باشم و اولین سلام و انتظار چندان جدی نبود تا "نسترن ای عشق من ..." همواره خوش یمن بوده و خنده‎ای مستانه و با چاشنی‎های گاه و بی گاه بهلول مرا وادار کرد تا صمیم قلب را برای احترامی بی پایان بگشایم.
شب صورتی با نور، صدا و بطری های جورواجور رویایی می‎شد اگر نگاه همواره به چپ نمی‎زد، چشم‎هایی که با چاشنی شرم و یا شاید هم ترس، آینده را نیز در چپ می‎جستند و برایم جز لبخندهایی که شاید بیچاره می‎نمود چیزی نمی‎ماند و بحث از آن سوی دنیا به این سو و اینکه چه کسی خواهد توانست رویای مرا از روی مفرغی با تکه‎های
صورتی رویا بخواند، شب صورتی گرم، بی تفاوت، پر فریاد و با سرعت می‎رفت.
گرمای تن و صدای بلند این سم‎های همواره رومانتیزم این بار نیز توان فکر را می‎گرفت و خودنویسی تنها بی کاغذ در دستان این ور و آن ور می‎رفت ولی هدفی که آرام بگیرد نداشت. شب رنگی‎ام اینبار توان آری را از میان پلک‎ها می‎جست و لب‎ها لبخند و تنهایی را بی توان اثر این سو و آن سو می‎بردند و می پراکندند ولی چشم‎‎‎ها نگاه گره نمی‎زدند و شرم بی سرانجام ادامه داشت.
در میان شب صورتی، تنهایی غریبه‎ای را بی صدا، شاید هم بی طراوت از سقوط جامعه‎ای می‎شد دید که همه در صدای بلند آمده بودند تا خودی گم کنند و ناخودی نشان دهند ولی چه سود که صدای بلند بی شک پایان را اندک اندک نشان می‎داد با "سپیده"، بلایی تازه و فریادی بلند، ولی چه سود که نگاه باز دور بود و دور را می‎جست. در نهایت نگاه آمد خیلی هم نزدیک ولی...، آنگاه بود که هوس تلخ شبی بی سرانجام از رنگی دیگر پایان شب را خبر داد. آن جای خالی شرم نبود ترس هم نبود.
آری حتی سفری سریع و کوتاه تنها مقدمه‎ای بود برای شب آبی یا سبزی دیگر در زمانی دیگر و البته با سرانجامی یکسان، زبان قاصر است از توصیف تنهایی پر تلاطم اما بی معنای دوباره پس از آن شب صورتی که باز به تنهایی می گذشت. آخر چرا باید در میان فریاد، نور و گرما تنهایی را معنی کرد، انسان موجود غریبی است جایی که یک گام از طلب فاصله گرفته و گامی به رضایت مانده چرا باید تنهایی را با تمام وجود زیر دندانهایش احساس کند. شب صورتی مانند شب بی رنگ و رویایی آن سال بد، مانند شب ارغوانی سال هجرت و شب بلند و زیبای ماندگاری در سالهای تصمیم رفت و خاطری و خاطره‎ای شد از گذشته، بی نگاه به حال و بی پروای فردا. شب صورتی من شب پر صدا، شب پر شور من با گرما آغاز شد و با سکوتی دل انگیز در تنهایی همیشگی پایان گرفت.
آّب آّب آب برای عطش شب بود که آمد و رفت خیلی کوتاه ولی تب از تنهایی سکوت لذت شب مانند همیشه شب را با تمام حال قسمت کرد و آینده را به کامی دیگر وام دار. جایی خوانده بودم "کسی که بر خود فرمان براند چه نیازیست بر حکمرانان عالم حسد ورزد" و این من باز بی پروای "من" دست نیاز بوسید و حکم تکفیر داد.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

دوست عزیز
سلام خاطرت هست که من در شهر شما یک دوره برنامه ریزی استراتژیک ارائه کردم؟ هم اکنون از سفر حج بازگشتم و هر از چندگاهی این سوال به ذهنم می رسد که آیا دکتر رزاقی پول بلیط هواپیماو آن پول مختصر را پرداخت کرده است یانه؟ اگر نه سریعا به من بگو و شماره حساب بده تا من بدهم. بعدا از دکتر می گیرم چون با او حساب کتاب دارم.
آدرس من alisarzaeem@gmail.com