یک شب صورتی با صندلیهای زرد. شاید زمانی که دعوت نامهای برای آن شب صورتی دریافت کردم تفکر اینکه آن آبی دور برایم شبی صورتی باشد چندان جدی نبود یا اصلا حدس نمیزدم، ولی...
شانس، کمی هم چاشنی ادب واعضانه شب صورتی قشنگی را برایم تدارک دیده بود بدون اینکه من دخالتی داشته باشم و اولین سلام و انتظار چندان جدی نبود تا "نسترن ای عشق من ..." همواره خوش یمن بوده و خندهای مستانه و با چاشنیهای گاه و بی گاه بهلول مرا وادار کرد تا صمیم قلب را برای احترامی بی پایان بگشایم.
شب صورتی با نور، صدا و بطری های جورواجور رویایی میشد اگر نگاه همواره به چپ نمیزد، چشمهایی که با چاشنی شرم و یا شاید هم ترس، آینده را نیز در چپ میجستند و برایم جز لبخندهایی که شاید بیچاره مینمود چیزی نمیماند و بحث از آن سوی دنیا به این سو و اینکه چه کسی خواهد توانست رویای مرا از روی مفرغی با تکههای صورتی رویا بخواند، شب صورتی گرم، بی تفاوت، پر فریاد و با سرعت میرفت.
گرمای تن و صدای بلند این سمهای همواره رومانتیزم این بار نیز توان فکر را میگرفت و خودنویسی تنها بی کاغذ در دستان این ور و آن ور میرفت ولی هدفی که آرام بگیرد نداشت. شب رنگیام اینبار توان آری را از میان پلکها میجست و لبها لبخند و تنهایی را بی توان اثر این سو و آن سو میبردند و می پراکندند ولی چشمها نگاه گره نمیزدند و شرم بی سرانجام ادامه داشت.
در میان شب صورتی، تنهایی غریبهای را بی صدا، شاید هم بی طراوت از سقوط جامعهای میشد دید که همه در صدای بلند آمده بودند تا خودی گم کنند و ناخودی نشان دهند ولی چه سود که صدای بلند بی شک پایان را اندک اندک نشان میداد با "سپیده"، بلایی تازه و فریادی بلند، ولی چه سود که نگاه باز دور بود و دور را میجست. در نهایت نگاه آمد خیلی هم نزدیک ولی...، آنگاه بود که هوس تلخ شبی بی سرانجام از رنگی دیگر پایان شب را خبر داد. آن جای خالی شرم نبود ترس هم نبود.
آری حتی سفری سریع و کوتاه تنها مقدمهای بود برای شب آبی یا سبزی دیگر در زمانی دیگر و البته با سرانجامی یکسان، زبان قاصر است از توصیف تنهایی پر تلاطم اما بی معنای دوباره پس از آن شب صورتی که باز به تنهایی می گذشت. آخر چرا باید در میان فریاد، نور و گرما تنهایی را معنی کرد، انسان موجود غریبی است جایی که یک گام از طلب فاصله گرفته و گامی به رضایت مانده چرا باید تنهایی را با تمام وجود زیر دندانهایش احساس کند. شب صورتی مانند شب بی رنگ و رویایی آن سال بد، مانند شب ارغوانی سال هجرت و شب بلند و زیبای ماندگاری در سالهای تصمیم رفت و خاطری و خاطرهای شد از گذشته، بی نگاه به حال و بی پروای فردا. شب صورتی من شب پر صدا، شب پر شور من با گرما آغاز شد و با سکوتی دل انگیز در تنهایی همیشگی پایان گرفت.
آّب آّب آب برای عطش شب بود که آمد و رفت خیلی کوتاه ولی تب از تنهایی سکوت لذت شب مانند همیشه شب را با تمام حال قسمت کرد و آینده را به کامی دیگر وام دار. جایی خوانده بودم "کسی که بر خود فرمان براند چه نیازیست بر حکمرانان عالم حسد ورزد" و این من باز بی پروای "من" دست نیاز بوسید و حکم تکفیر داد.
جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴
شب صورتی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
دوست عزیز
سلام خاطرت هست که من در شهر شما یک دوره برنامه ریزی استراتژیک ارائه کردم؟ هم اکنون از سفر حج بازگشتم و هر از چندگاهی این سوال به ذهنم می رسد که آیا دکتر رزاقی پول بلیط هواپیماو آن پول مختصر را پرداخت کرده است یانه؟ اگر نه سریعا به من بگو و شماره حساب بده تا من بدهم. بعدا از دکتر می گیرم چون با او حساب کتاب دارم.
آدرس من alisarzaeem@gmail.com
ارسال یک نظر