پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

JFK


امشب در حالی که داشتم کانال ها را از سر بی حوصلگی به قولی زاپینگ می کردم  برای چندمین بار فیلم جی اف کی را دیدم، دقیقا از جایی که همیشه میخکوبم می کند یعنی صحنه ای که کوین کاستنر در نقش دادستان در آخرین دقایق فیلم دارد ارزش های آمریکایی، شهروند دنیای جدید بودن و حق حکومت مردم بر مردم را با کوبنده ترین کلام ممکن به اعضای هیئت منصفه یادآوری می کند و می گوید که باید چنین باشد تا دولتی در دولت نتواند رویای آمریکا را نابود کند. هر چند در نهایت دادستان تنها می ماند و همسر و پسر 8 ساله اش تنها همراهان دادستان هنگام ترک کاخ دادگستری نیو اورلئان هستند.
 ولی همیشه آرزو داشتم بتوانم مانند آقای دادستان در کشورم  از حق دانستنم دفاع کنم بگویم من باید بدانم فلان گزارش چیست چون با پول من، کاغذ خریده اید تا بتوانید بنویسید بتوانم بگویم  جناب ... با پول من می توانی در میکروفن حرف بزنی پس مواظب باش آبروی من را نبری بگویم و با پول و نظر مساعد من برای حکومت کردنت باید برای من غرور بخری نه سرافکندگی درهر صف ویزای سفارتی یا سیکیوریتی چک هر فرودگاهی که فکرش را بکنی حتی همین دبی عرب های سوسمارخور سابق
هیچ وقت از شنیدن آخرین سخنان دادستان خسته نخوام شد چون آرزو دارم وقتی مثل او حرف می زنم همه به من نخندند که حق؟!!! حقوق؟!!!